
کسي ديگر نميکو بد در اين خانه ي متروک ويران
را.کسي ديگر نميپرسد چرا تنهاي تنهايم،ومن
چون شمع ميسوزم وديگر هيچ چيز از من نميماند
،ومن چون تک درخت زرد پاييزم که هردم بانسيمي
ميشود برگي جدا از او، وديگر هيچ چيز از من نميماند...
زمستان سرد و تاريك مي رود و من چشم به راهِ
دختر بهار خواهم نشست
چه زيباست تماشاي اولين اشعه خورشيد بهاري
چه لذتي دارد به همراه بهار شكفتن!
دلم مي خواهد با آمدن غنچه ها دوباره متولد شوم
و زمستان از روحم دور شود

افکار پریشان من ! صبر کنید !
باز به کجا میروید ؟
به چه می نگرید ؟
طلوع دردمو دیدید
و خندیدید
ظهر بیچارگیمو دیدید
و ساده گذشتید
بی آنکه حس کنید
اکنون که شاهد غروبمید
اینبار چه میکنید ؟
دیگر تحملش را ندارم ...
نمیدانم! چه میخواهید
از این قلب بیمارم ؟
چه چیزی شما را رنجانده ؟
عذاب دیدنم ؟
تلخیه ماندنم ؟
صبر کنید!اندکی بیش نمانده
تا غروب این من ِخسته
تا ...
چرا پس از هر عشق.... نفرتی عاشقانه .....که از ابتدا مقرر شده است.
تلاطم خوشیها ....بیهودگی های خطیر....و یک آشفتگی عمیق در ظاهری بس زیبا.
دلخسته ترینم در این عالم دنیا
ای بی خبر از عشق که نداری خبر از من
روزی میایی که نمانده اثر از من

هی فلانی! زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست کسی که زندگی را جز با او
و جز برای او مخواهی
آری به گمانم باید همین باشد........!
آموخته ام که....
آموخته ام که تنها نیازی که مرا کامل می کند نیاز به خداست.
آموخته ام که در همه لحظات و در هر شرایطی به خدا اطمینان داشته باشم.
آموخته ام که دوست خوب مانند الماس است.
آموخته ام که گاهی کوچک تر ها بیشتر از بزرگتر ها می دانند.
آموخته ام که خدا تنها عشق است و عشق تنها خداست.
آموخته ام که خدا همیشه همراه من است.
آموخته ام که وقتی نا امید می شوم خداوند با تمام عظمتش ناراحت می شود و عاشقانه انتظار می کشد که به رحمت او بار دیگر امیدوار شوم.
آموخته ام که اگر راجع به چیزی نمی دانم با شهامت بگویم نمی دانم.
آموخته ام که اگر به آن چه خواستم نرسیدم یعنی خدا برایم بهتر از آن را فراهم کرده است.
آموخته ام که قبل از رسیدن به هر هدفی باید ظرفیت و فرهنگ آن را در خود پرورش داد.
آموخته ام که اولین شرط رسیدن به هدف ٬علاقه است.